محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
600
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
بافند و اكثر زنان گردانند و فروشند . مثالش شاعر گويد « 21 » : بيت دخترانى كه ساكن رشتند * همچو طاوس مست مىگردند از پى مشترى بهر بازار * بند تنبان بدست مىگردند * رامشت - عيش و طرب باشد . و بحذف تاء نيز مىآيد « 22 » . رست - [ بفتح ] بمعنى خلاص شد . و ديگر رسته باشد يعنى صف « 23 » . مثالش شمس فخرى فرمايد : شعر « 1 » هميشه تا كه باشد سرو و سوسن * به بستان بر كشيده هر يكى رست رست - [ بضم ] يعنى روئيد و برآمد . مثالش فردوسى گويد : بيت صف ميسره هم بياراست چست * يكى كوه گوئى « 2 » ز پولاد رست و در نسخهء ميرزا بمعنى دلير و قسمى از خاك آمده و بمعنى مطلق خاك نيز آمده . مثالش حكيم فردوسى فرمايد : بيت يكى سخت پيمانت خواهم نخست * كه از وى بلرزد برو بوم و رست و هم او فرمايد « 24 » : بيت ز ما كس نماند برين بوم و رست * ز نيكى ببايد ترا دست شست و بمعنى محكم نيز به نظر رسيده ، مثالش حكيم اوحدى گويد : شعر خويشتن دار باش و رست و امين * كزيسار تو ناظرند و يمين و هم او فرمايد « 25 » : بيت اين چهار آخشيج را بدرست * چون پديد آمد امتزاجى رست
--> ( 1 ) كلمه از « ن » است . ( 2 ) « س » : گوى . ( 21 ) گويندهء اين شعر معلومم نشده . ( 22 ) در برهان بمعنى نام روز چهارم از خمسهء مسترقهء ملكى نيز هست . ( 23 ) در برهان معنى زمين و صفه و ايوان و آنكه از صراط خواهش نفسانى رسته باشد نيز دارد . ( 24 ) يعنى : فردوسى . ( 25 ) يعنى : اوحدى .